خلوتی با شیخ بهایی
غزل شمارهٔ ۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
یک گل ز باغ دوست، کسی بو نمیکندتا هرچه غیر اوست، به یک سو نمیکند
۲
روشن نمیشود ز رمد، چشم سالکیتا از غبار میکده، دارو نمیکند
۳
گفتم: ز شیخ صومعه، کارم شود درستگفتند: او به دردکشان خو نمیکند
۴
گفتم: روم به میکده، گفتند: پیر ماخوش میکشد پیاله و خوش بو نمیکند
صفحهٔ ۱ از ۳