شعر را زندگی کن
خلوتی با عطار

(۶) حکایت سلطان محمود و ایاز در حالت وفات

بخش هشتم

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
در آن ساعت که محمودِ جهانداربرون می‌رفت از دنیای غدّار
۲
ایازِ سیم‌بر را کرد درخواستکه تا با او بگویم یک سخن راست
۳
بِدو گفتند یک دَم عمر بازستسخن گفتن هنوزت با ایازست
۴
چنین گفت او که گر نَبوَد کنارشمرا دایم، به خود با من چه کارش
صفحهٔ ۱ از ۷
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth