شعر را زندگی کن
خلوتی با عطار

(۹) حکایت مجنون با آن سائل که سؤال کرد

بخش چهاردهم

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
چنین گفته‌ست مجنون آن یگانهکه یک تن داد دادم در زمانه
۲
دگر بودند مشتی بی‌سلامتکه می‌کردند در عشقم ملامت
۳
زنی پیش من آمد- گفت- یک روزکنارم پر ز خون بد سینه پر سوز
۴
میان خاک و خونم دید ماندهچو گردون سرنگونم دید مانده
صفحهٔ ۱ از ۴
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth