خلوتی با عطار
(۱۱) حکایت سلطان محمود و ایاز
بخش بیستم
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
مگر سلطان دین محمود پیروزایاز خویش را پرسید یک روز
۲
که از چه رشک آید در جهانتجوابی راست خواهم زین میانت
۳
چنین گفت او که در رشکم همه جایازان سنگی که مالی در کف پای
۴
دلم از رشکِ سنگت میبنالدکه او رخ در کف پای تو مالد
صفحهٔ ۱ از ۴