شعر را زندگی کن
خلوتی با عطار

(۱۳) حکایت عبدالله بن مسعود با کنیزک

بخش پایانی

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
کنیزی داشت عبدالله مسعودکه صد گونه هنر بودیش موجود
۲
مگر چون احتیاج آمدش دینارطلب کرد آن کنیزک را خریدار
۳
کنیزک را چنین گفت ای دلاوربرَو جامه بشوی و شانه کن سر
۴
که می بفروشمت زانک احتیاجستکه تن را بر خراب دل خراجست
صفحهٔ ۱ از ۱۰
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth