خلوتی با رهی معیری
داغ محرومی
غزلها - جلد سوم
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ساختم با آتش دل لالهزاری شد مراسوختم خار تعلق نوبهاری شد مرا
۲
سینه را چون گل زدم چاک اول از بیطاقتیآخر از زندان تن راه فراری شد مرا
۳
نیکخویی پیشه کن تا از بدی ایمن شویکینه از دشمن بریدم دوستداری شد مرا
۴
هر چراغی در ره گمگشتهای افروختمدر شب تار عدم شمع مزاری شد مرا
صفحهٔ ۱ از ۳