خلوتی با رهی معیری
ساغر خورشید
غزلها - جلد چهارم
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
زلف و رخسار تو ره بر دل بیتاب زنندرهزنان قافله را در شب مهتاب زنند
۲
شکوهای نیست ز طوفان حوادث ما رادل به دریازدگان خنده به سیلاب زنند
۳
جرعهنوشان تو ای شاهد عِلْوی چون صبحباده از ساغر خورشید جهانتاب زنند
۴
خاکساران ترا خانه بود بر سر اشکخس و خاشاک سراپرده به گرداب زنند
صفحهٔ ۱ از ۲