خلوتی با اقبال لاهوری
بخش ۴۵ - کف خاکی برگ و سازم برهی فشانم او را
زبور عجم
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
کف خاکی برگ و سازم برهی فشانم او رابه امید اینکه روزی بفلک رسانم او را
۲
چه کنم چه چاره گیرم که ز شاخ علم و دانشندمیده هیچ خاری که بدل نشانم او را
۳
دهد آتش جدائی شرر مرا نمودیبه همان نفس بمیرم که فرونشانم او را
۴
می عشق و مستی او نرود برون ز خونمکه دل آنچنان ندادم که دگر ستانم او را
صفحهٔ ۱ از ۲