خلوتی با بیدل دهلوی
غزل شمارهٔ ۳۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بر آن سرم که ز دامن برون کشم پا رابه جیب آبله ریزم غبار صحرا را
۲
به سعی دیدهٔ حیران، دل از تپش ننشستگهر کند چهقدر خشک، آب دریا را
۳
اثر گم است به گرد کساد این بازارهمان به ناله فروشید، دردِ دلها را
۴
ز خویش گم شدنم، کنج عزلتی داردکه بار نیست در آن پرده وهم عنقا را
صفحهٔ ۱ از ۳