خلوتی با سعدی
حکایت شمارهٔ ۸
باب اول در سیرت پادشاهان
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
هرمز را گفتند: «وزیرانِ پدر را چه خطا دیدی که بند فرمودی؟» گفت: «خطایی معلوم نکردم، ولیکن دیدم که مَهابتِ من در دلِ ایشان، بیکران است و بر عهدِ من اعتمادِ کلّی ندارند. ترسیدم از بیمِ گزندِ خویش، آهنگِ هلاکِ من کنند. پس قولِ حکما را کار بستم که گفتهاند:
۲
از آن کز تو ترسد بترس ای حکیموگر با چون او صد برآیی به جنگ
۳
از آن مار بر پایِ راعی زندکه ترسد سرش را بکوبد به سنگ
۴
نبینی که چون گربه عاجز شودبرآرد به چنگال چشمِ پلنگ؟»
صفحهٔ ۱ از ۱