شعر را زندگی کن
خلوتی با سعدی

حکایت شمارهٔ ۹

باب اول در سیرت پادشاهان

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
یکی از ملوکِ عرب رنجور بود در حالتِ پیری و امیدِ زندگانی قطع کرده، که سواری از در درآمد و بشارت داد که فلان قلعه را به دولتِ خداوند گشادیم و دشمنان اسیر آمدند و سپاه و رعیّتِ آن طرف به جملگی مطیعِ فرمان گشتند؛ ملک نفسی سرد بر آورد و گفت: این مژده مرا نیست دشمنانم راست یعنی وارثانِ مملکت.
۲
بدین امید به سر شد، دریغ، عمرِ عزیز که آنچه در دلم است از دَرَم فراز آید
۳
امیدِ بسته بر آمد ولی چه فایده زانک امید نیست که عمرِ گذشته باز آید
۴
کوسِ رحلت بکوفت دستِ اجل ای دو چشمم وداعِ سر بکنید
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth