خلوتی با سعدی
حکایت شمارهٔ ۱۰
باب اول در سیرت پادشاهان
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بر بالینِ تربتِ یحیی، پیغامبر -عَلَیْهِ السّلامُ- معتکف بودم در جامع دمشق که یکی از ملوکِ عرب که به بیانصافی منسوب بود، اتّفاقاً به زیارت آمد و نماز و دعا کرد و حاجت خواست.
۲
درویش و غنی بندهٔ این خاک درندو آنان که غنیترند محتاجترند
۳
آن گه مرا گفت: از آن جا که همّتِ درویشان است و صدقِ معاملت ایشان، خاطری همراه من کنید که از دشمنی صعب، اندیشناکم. گفتمش: بر رعیّتِ ضعیف رحمت کن تا از دشمنِ قوی زحمت نبینی.
۴
به بازوانِ توانا و قوّتِ سرِ دستخطاست پنجهٔ مسکینِ ناتوان بشکست
صفحهٔ ۱ از ۳