خلوتی با سعدی
حکایت شمارهٔ ۳۴
باب اول در سیرت پادشاهان
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
یکی از پسرانِ هارونالرَّشید پیش پدر آمد خشمآلود که فلان سرهنگزاده مرا دشنامِ مادر داد.
۲
هارون ارکان دولت را گفت: جَزایِ چنین کس چه باشد؟
۳
یکی اشاره به کشتن کرد و دیگری به زبان بریدن و دیگری به مصادره و نفی.
۴
هارون گفت: ای پسر! کَرَم آن است که عفو کنی و گر نتوانی تو نیزش دشنامِ مادر ده، نه چندان که انتقام از حد درگذرد. آن گاه ظلم از طرفِ ما باشد و دعوی از قِبَلِ خصم.
صفحهٔ ۱ از ۲