خلوتی با سعدی
حکایت شمارهٔ ۲
باب ششم در ضعف و پیری
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
پیرمردی حکایت کند که دختری خواسته بود و حجره به گل آراسته و به خلوت با او نشسته و دیده و دل در او بسته و شبهای دراز نخفتی و بذلهها و لطیفهها گفتی باشد که مؤانست پذیرد و وحشت نگیرد.
۲
از جمله میگفتم: بخت بلندت یار بود و چشم بختت بیدار که به صحبت پیری افتادی پخته پرورده جهاندیده آرمیده گرم و سرد چشیده نیک و بد آزموده که حق صحبت بداند و شرط مودت به جای آورد. مشفق و مهربان خوش طبع و شیرین زبان.
۳
تا توانم دلت به دست آرمور بیازاری ام نیازارم
۴
ور چو طوطی شکر بود خورشتجان شیرین فدای پرورشت
صفحهٔ ۱ از ۵