خلوتی با سعدی
حکایت شمارهٔ ۴
باب ششم در ضعف و پیری
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
روزی به غرور جوانی سخت رانده بودم و شبانگاه به پای گریوهای سست مانده.
۲
پیرمردی ضعیف از پس کاروان همیآمد و گفت: چه نشینی که نه جای خفتن است؟
۳
گفتم: چون روم که نه پای رفتن است؟!
۴
گفت: این نشنیدی که صاحبدلان گفتهاند: رفتن و نشستن به که دویدن و گسستن.
صفحهٔ ۱ از ۲