خلوتی با سعدی
حکایت شمارهٔ ۵
باب ششم در ضعف و پیری
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
جوانی چست لطیف خندان شیرین زبان در حلقه عشرت ما بود که در دلش از هیچ نوعی غم نیامدی و لب از خنده فرا هم.
۲
روزگاری برآمد که اتفاق ملاقات نیوفتاد. بعد از آن دیدمش زن خواسته و فرزندان خاسته و بیخ نشاطش بریده و گل هوس پژمریده.
۳
پرسیدمش: چگونهای و چه حالت است؟
۴
گفت: تا کودکان بیاوردم دگر کودکی نکردم.
صفحهٔ ۱ از ۳