خلوتی با سعدی
حکایت شمارهٔ ۱۷
باب هفتم در تأثیر تربیت
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
سالی از بلخِ بامیانم سفر بود و راه از حرامیان، پر خطر. جوانی به بدرقه همراه من شد، سپربازِ چرخانداز، سلحشورِ بیشزور که به ده مردِ توانا کمانِ او زه کردندی و زورآورانِ رویِ زمین پشت او بر زمین نیاوردندی؛ ولیکن چنان که دانی مُتَنَعِّم بود و سایهپرورده؛ نه جهاندیده و سفر کرده. رعدِ کوس دلاوران به گوشش نرسیده و برق شمشیر سواران ندیده.
۲
نیفتاده بر دست دشمن اسیربه گِردش نباریده بارانِ تیر
۳
اتفاقاً من و این جوان هر دو در پی هم دوان. هر آن دیوار قدیمش که پیش آمدی به قوّت بازو بیفکندی و هر درخت عظیم که دیدی به زور سرپنجه برکندی و تفاخرکنان گفتی:
۴
پیل کو تا کتف و بازوی گُردان بیند؟شیر کو تا کف و سر پنجهٔ مردان بیند؟
صفحهٔ ۱ از ۳