خلوتی با کسایی
زلف معشوق
دیوان اشعار
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
کمند زلف را ماند چو برهم بافتن گیردسپاه زنگ را ماند چو بر هم تاختن گیرد
۲
معقرب زلف مشکینش معلق بر رخ روشنچنان چون عنبرین عقرب که زهره در دهن گیرد
۳
گهی همچون شبه باشد که بر خورشید برپاشیگهی همچون شبی باشد که در روزی وطن گیرد
۴
چو ساکن باشد از جنبش ، مثال قد او داردچو دیگر بار خم گیرد نشان قد ِ من گیرد
صفحهٔ ۱ از ۲