خلوتی با نصرالله منشی
بخش ۵
باب القرد و السلحفاة
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گفت: بوزنگان را عادت است که چون بزیارت دوستی روند و خواهند که روز برایشان بخرمی گذرد و دست غم بدامن انس ایشان نرسد دل با خود نبرند. که آن مجمع رنج و محنت و منبع غم و مشقت است و باختیار صاحب خود بر اندوه و شادی ثبات نکند، و هر ساعت عیش صافی را تیره میگرداند و عمرهنی را منغص میکند. و چون بخانه تو میآمدم خواستم که انس دیدار تو بر من تمام شود. وزشت باشد که خبر ملالت آن مستوره شنودم و دل با خود نبرم، و ممکن است که تو معذور داری، لکن آن طایفه بد برند که «با چندین سوابق اتحاد دراین محقر مضایقت مینماید، و طلب فراغ تو در آنچه ضرری بمن راجع نمی گردد فرو میگذاری. »
۲
اگر بازگردی تا ساخته و آماده آیم نیکوتر.
۳
باخه برفور بازگشت و بنجح مراد و حصول عرض واثق شد، و بوزنه را برکران آب رسانید، او بتگ بر درخت دوید. باخه ساعتی انتظار کرد، پس آواز داد. بوزنه بخند ید و گفت:
۴
ای دوستی نموده و پیوسته دشمنی در شرط تو نبود که با من تواین کنی
صفحهٔ ۱ از ۲