خلوتی با نصرالله منشی
بخش ۶ - حکایت شیر و روباه و خر
باب القرد و السلحفاة
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آوردهاند که شیری را گر بر آمد و قوت او چنان ساقط شد که از حرکت فروماند و شکار متعذر شد. روباهی بود در خدمت او و قراضهٔ طعمهٔ او چیدی. روزی او را گفت: مَلِک این علّت را علاج نخواهد فرمود؟ شیر گفت: مرا نیز خار خار این میدارد، و اگر دارو میسر شود تأخیری نرود. و چنین میگویند که جز به گوش و دل خر علاج نپذیرد، و طلب آن میسر نیست. گفت: اگر ملک مثال دهد توقفی نرود و به یُمن اقبال او اینقدر فرونمانَد، و چون اشتر صالح خری از سنگ بیرون آورده شود. و موی ملک بریخته است و فر و جمال و شکوه و بهای او اندکمایه نقصان گرفته و بدان سبب از بیشه بیرون نمیتوان رفت که حشمت ملک و مهابت پادشاهی را زیان دارد. و در این نزدیکی چشمهای است و گازری هر روز به جامهشستن آنجا آید، و خری که رختکش اوست همه روز در آن مرغزار و بیارم و ملک نذر کند که دل و گوش او بخورد و باقی صدقه کند. شیر شرط نذر بهجای آورد.
۲
روباه نزدیک خر رفت و با او مفاوضت گشاده گردانید. آنکه گفت: موجب چیست که ترا لاغر و نزار و رنجور میبینم؟ این گازر بر تواتر مرا کار میفرماید، و در تیمارداشت اغباب نماید، و البته غم علف نخورد، و اندک و بسیار آسایش صواب نبیند. روباه گفت: مخلص و مهرب نزدیک و مهیا، به چه ضرورت این محنت اختیار کردهای؟ گفت:من شهرتی دارم و هرکجا روم از این رنج خلاص نیابم؛ و نیز تنها بدین بلا مخصوص نیستم، که امثال من همه در این عنااند. روباه گفت: اگر فرمان بری ترا به مرغزاری برم که زمین او چون کلبهٔ گوهرفروش به الوان جواهر مزیّن است و هوای او چون طبل عطار به نسیم مشک و عنبر معطر.
۳
نه امتحان پسوده چوناو موضعی بهدست نه آرزو سپرده چوناو بقعتی بهپای
۴
و پیش ازین خری را دلالت کردهام و امروز در عرصهٔ فراغ و نهمت میخرامد و در ریاض امن و مسرت میگرازد. چون خر این فصل بشنود خامطمعی او را برانگیخت تا نان روباه پخته شد و از آتش گرسنگی فرج یافت. گفت: از اشارت تو گذر نیست، چه میدانم که برای دوستی و شفقت این دلنمودگی و مکرمت میکنی.
صفحهٔ ۱ از ۳