خلوتی با امیرخسرو دهلوی
شمارهٔ ۱۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بهر شکار آمد برون کژ کرده ابرو ناز راصانع خدایی کاین کمان داد آن شکارانداز را
۲
او می رود جولان کنان وز بهر دیدن هر زمانجانها همی آید برون، صد عاشق جانباز را
۳
تا کی ز چشم نیکوان بر جان و دل ناوک خورمای کاش تیری آمدی این دیده های باز را
۴
خلقی به بند کشتنم وین دیده در غمازیممن بین که بهر خون خود دل می دهم غمّاز را
صفحهٔ ۱ از ۳