خلوتی با امیر معزی
شمارهٔ ۲۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آن شب که مرا بودی وصل تو به کف بربا دوست نشستم به سرکوی لَطَف بر
۲
ابروش کمان بود و هدف ساختم از دلتا غمزهٔ او تیر همی زد به هدف بر
۳
پر دُر صدفی داشت عقیقین و همان شبغواص صدف یافته بودم به صدف بر
۴
گفتی خط مشکینش بر عارض سیمینطغرای جمال است به منشور شرف بر
صفحهٔ ۱ از ۲