خلوتی با سعدالدین وراوینی
رسیدن آزادچهر بمقصد و طلب کردنِ یهه و احوال با او گفتن
باب نهم
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آزادچهر ایرا را بجایگاهی معیّن بنشاند و خود بطلب یهه که اگرچ بصورت خرد بود ، متانت بزرگانِ دولت داشت و بخردهشناسیِ کارها از میان کاردانانِ ملک متمیّز و بانواع هنر و دانش مبرّز میگردید تا او را بیافت. چون باو رسید از آینهٔ منظرش همه محاسنِ مخبر در مشاهدت آمد، تحیّت و سلام که از وظایفِ تبرّعاتِ اسلام بود، بگزاردند. چون دو همراز بخلوت خانهٔ سلوت راه یافتند و چون دو همآواز در پردهٔ محرمیّت ساخته، چین از پیشانیِ امانی بگشودند و بدیدار یکدیگر شادمانیها نمودند. یهه پرسید که مولد و منشأ تو از کجاست و مطلب و مقصد تو کدامست و رکابِ عزیمت از کجا میخرامد و متوجّهِ نیّت و اندیشه چیست ؟ آزادچهر گفت :
۲
فَفِی سَمَرِی مَدٌّ کَهَجرِکَ مُفرِطٌ وَفِی قِصَّتِی طُولٌ کَصدغِکَ فَاحِشُ
۳
با تو بنشینم و بگویم غمها در حجرهٔ وصلِ تو بر آرمدمها
۴
بدانک مولدِ من بکوهیست از کوههایِ آدربایگان بغایت خوش و خرم، از مبسمِ اوایل جوانی خندانتر و از موسمِ نعیمِ زندگانی تازهتر.
صفحهٔ ۱ از ۵