شعر را زندگی کن
خلوتی با سعدالدین وراوینی

صفت کوهی که نشیمن‌گاهِ عقاب بود و شرحِ مجلسِ او

باب نهم

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
چون آنجا رسید، چشمش بر کوهی افتاد به بلندی و تندی چنان که حسِّ باصره تا بذروهٔ شاهقش رسیدن، ده‌جای در مصاعدِ عقبات آسایش دادی و دیدبان وهم در قطعِ مراقیِ علوّش عرق از پیشانی بچکانیدی. کمندِ نظر از کمرگاهش نگذشتی، نردبانِ هوا به گوشهٔ بام رفعتش نرسیدی، فلک‌البروج از رشگش بجای منطقهٔ جوزا زنّار بر میان بستی، خرشید را چون قمر بجای خوشهٔ ثریّا آتشِ حسد در خرمن افتادی.
۲
***
۳
وهم ازو افتان و خیزان رفتی، ار رفتی برون عقل ازو ترسان و لرزان دادی، ار دادی نشان
۴
خَرقَاءَ قَد تَاهَت عَلَی مَن یَرُومُهَا بِمَرقَبِهَا العَالِی وَ جَانِبَهَا الصَّعبِ
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth