خلوتی با ظهیر فاریابی
شمارهٔ ۲۹
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
نوبت ملکت شها بر هفت گردون می زنندملک عالم را به تو فال فریدون می زنند
۲
در ازل دایم زدند و تا ابد خواهند زدتا نپنداری شها کین نوبت اکنون می زنند
۳
نوبت اول بهنگامی که در طشت افقتیره شب را جامه پنداری به صابون می زنند
۴
نی غلط گفتم سحرگاهی که نقاشان صبحنقش تار پرنیان گویی بر اکسون می زنند
صفحهٔ ۱ از ۴