خلوتی با غبار همدانی
شمارهٔ ۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
امشب خروس از نیمه شب بگرفته راه بام راباید سحر خون ریختن این مرغ بی هنگام را
۲
ساقی خرابم کن ز مِی تا رو به آبادی نهمکاین است پایان طلب، رندان درد آشام را
۳
زین درد عشق اندوختن آتش بجان افروختنیکباره خواهم سوختن هم پخته را هم خام را
۴
ساقی ز خُمّ نیستی رطل گران سنگم بدهتا خورد در هم بشکنم هم شیشه را هم جام را
صفحهٔ ۱ از ۲