خلوتی با نظامی عروضی
بخش ۸ - حکایت شش - ازرقی
مقالت دوم: در ماهیت علم شعر و صلاحیت شاعر
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آل سلجوق همه شعر دوست بودند اما هیچ کس به شعر دوستیتر از طغانشاه بن الب ارسلان نبود و محاورت و معاشرت او همه با شعرا بود و ندیمان او همه شعرا بودند. چون امیر ابو عبدالله قرشی و ابوبکر ازرقی و ابومنصور بایوسف و شجاعی نسوی و احمد بدیهی و حقیقی و نسیمی و اینها مرتب خدمت بودند و آینده و رونده بسیار بودند همه از او مرزوق و محظوظ.
۲
مگر روزی امیر با احمد بدیهی نرد میباخت و نرد ده هزاری به پایین کشیده بود و امیر سه مهره در ششگاه داشت و احمد بدیهی سه مهره در یکگاه و ضربْ امیر را بود.
۳
احتیاطها کرد و بینداخت تا سهشش زند، سهیک برآمد. عظیم طیره شد و از طبع برفت و جای آن بود و آن غضب به درجهای کشید که هر ساعت دست به تیغ میکرد و ندیمان چون برگ بر درخت همیلرزیدند که پادشاه بود و کودک بود و مقمور به چنان زخمی.
۴
ابوبکر ازرقی برخاست و به نزدیک مطربان شد و این دوبیتی بازخواند:
صفحهٔ ۱ از ۲