خلوتی با نظامی عروضی
بخش ۹ - حکایت هفت - مسعود سعد سلمان
مقالت دوم: در ماهیت علم شعر و صلاحیت شاعر
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
در شهور سنهٔ اثنتین و سبعین و خمس مایه (اربعمایه_ صح) صاحب غرضی قصه به سلطان ابراهیم برداشت که پسر او سیفالدوله امیر محمود نیت آن دارد که به جانب عراق رود به خدمت ملکشاه.
۲
سلطان را غیرت کرد و چنان ساخت که او را ناگاه بگرفت و ببست و به حصار فرستاد. و ندیمان او را بند کردند و به حصارها فرستاد از جمله یکی مسعود سعد سلمان بود و او را به وجیرستان به قلعهٔ نای فرستادند.
۳
از قلعهٔ نای دوبیتی به سلطان فرستاد:
۴
در بند تو ای شاه ملکشه بایدتا بند تو پای تاجداری ساید
صفحهٔ ۱ از ۴