شعر را زندگی کن
خلوتی با قصاب کاشانی

شمارهٔ ۴۱

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
بس ‌که بر جانم ز مژگانت خدنگ افتاده استوسعتی خواهم که بر دل کار تنگ افتاده است
۲
تا تو با این آب و رنگ آهنگ گلشن کرده‌ایگل ز شرم عارضت از آب و رنگ افتاده است
۳
عطر سنبل بلبلان را گرم افغان کرده استتار زلفت تا گلستان را به چنگ افتاده است
۴
یک دل مجروح با چندین غم او چون کندمیهمان بسیار و ما را خانه تنگ افتاده است
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth