خلوتی با سلطان باهو
شمارهٔ ۳۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ببازی عشق میبازم، دل و جان را فدا سازمبدم منصور می نازم، یقین خُود را فدا سازم
۲
عجب وقتیست ای یاران! اگر باشید غمخوارانشوید آگاه دلداران که من خود را فدا سازم
۳
بزلف یار دل بستم، به بستن دل چنان مستمدو عالم رفت از دستم، کنون خُود را فدا سازم
۴
ز درد دل چنان خستم، زجان هم دست خود شستمکنون از درد دل گفتم که من خود را فدا سازم
صفحهٔ ۱ از ۲