شعر را زندگی کن
عطار

باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع

از فهرست کتاب، به شعر دلخواهت برو.

شمارهٔ ۴۱شمع آمد و گفت: کشتهام هر سحری←شمارهٔ ۴۲شمع آمد و گفت: این کرا تاب بود←شمارهٔ ۴۳شمع آمد و گفت: اگر لبم پُرخنده است←شمارهٔ ۴۴شمع آمد و گفت: بیسرم باید مُرد←شمارهٔ ۴۵شمع آمد و گفت: اگر میسر گردد←شمارهٔ ۴۶شمع آمد و گفت: زود بیرون رفتم←شمارهٔ ۴۷شمع آمد و گفت: جان غم کش دارم←شمارهٔ ۴۸شمع آمد و گفت: اینهمه بیچارگیم←شمارهٔ ۴۹شمع آمد و گفت: رختِ رفتن بستم←شمارهٔ ۵۰شمع آمد و گفت: دل گرفت از خلقم←شمارهٔ ۵۱شمع آمد و گفت: این سفر افتاد مرا←شمارهٔ ۵۲شمع آمد و گفت: شهر پر خندهٔ ماست←شمارهٔ ۵۳شمع آمد و گفت: دادِ من باید خواست←شمارهٔ ۵۴شمع آمد وگفت: آمدهام شب پیمای←شمارهٔ ۵۵شمع آمد و گفت: سوزِ من گر دانی←شمارهٔ ۵۶شمع آمد و گفت: یارِ من خواهد بود←شمارهٔ ۵۷شمع آمد و گفت: میفروزم همه شب←شمارهٔ ۵۸شمع‌ آمد و گفت: میروم حیران من←شمارهٔ ۵۹شمع آمد و گفت: حالتی خوش دیدم←شمارهٔ ۶۰شمع آمد و گفت: اگر تنم غم کش خاست←شمارهٔ ۶۱شمع آمد و گفت: این تن لاغر همه سوخت←شمارهٔ ۶۲شمع آمد و گفت: جان من پُردرد است←شمارهٔ ۶۳شمع آمد و گفت: آنِ عشقم همه شب←شمارهٔ ۶۴شمع آمد و گفت: بر تنِ لاغر خویش←شمارهٔ ۶۵شمع آمد و گفت: هر که مردی بودست←شمارهٔ ۶۶شمع آمد و گفت: دامنی تر داری←شمارهٔ ۶۷شمع آمد و گفت: آمده‌ام  رنگ آمیز←شمارهٔ ۶۸شمع آمد و گفت: زاتش افسر دارم←شمارهٔ ۶۹شمع آمد و گفت: انجمنم باید ساخت←شمارهٔ ۷۰شمع آمد و گفت: پا و سر باید سوخت←شمارهٔ ۷۱شمع آمد و گفت: خویشتن میتابم←شمارهٔ ۷۲شمع آمد و گفت: بنده میباید بود←شمارهٔ ۷۳شمع آمد و گفت: کار باید کرد←شمارهٔ ۷۴شمع آمد و گفت: تا مرا یافته‌اند←شمارهٔ ۷۵شمع آمد و گفت: اگر خطا سوختمی←شمارهٔ ۷۶شمع‌ آمد و گفت: بر نمیباید خاست←شمارهٔ ۷۷شمع آمد و گفت: گر بما زد پر باز←شمارهٔ ۷۸شمع آمد و گفت: در بلا باید سوخت←شمارهٔ ۷۹شمع آمد و گفت: سوز پروانه جداست←شمارهٔ ۸۰شمع آمد و گفت: کشته بنشینم نیز←
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth