خلوتی با سعدی
بخش ۲۴ - حکایت
باب دوم در احسان
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شنیدم که مغروری از کبر مستدر خانه بر روی سائل ببست
۲
به کنجی فرو ماند و بنشست مردجگر گرم و آه از تف سینه سرد
۳
شنیدش یکی مرد پوشیده چشمبپرسیدش از موجب کین و خشم
۴
فرو گفت و بگریست بر خاک کویجفایی کز آن شخصش آمد به روی
صفحهٔ ۱ از ۶