خلوتی با سعیدا
شمارهٔ ۲۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
نمی دانم چرا کج بسته اند آیین ابرو راکه می دارند با شمشیر، قایم دین ابرو را
۲
ز صد ملک سکندر می گریزم همچو افلاطوناگر بر چهرهٔ آیینه بینم چین ابرو را
۳
ز دیوان خط و خالش نظر برداشتم یکسرز چشمش تا شنیدم مصرع رنگین ابرو را
۴
خدنگ تیر مژگانش جزاها می دهد آخراگر یک موی در دل هر که دارد کین ابرو را
صفحهٔ ۱ از ۲