خلوتی با عطار
حکایت حلاج که در دم مرگ روی خود را به خون خود سرخ کرد
عذر آوردن مرغان
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چون شد آن حلاج بر دار آن زمانجز انا الحق مینرفتش بر زبان
۲
چون زبان او همینشناختندچار دست و پای او انداختند
۳
زرد شد خون بریخت از وی بسیسرخ کی ماند درین حالت کسی
۴
زود درمالید آن خورشید و ماهدست بریده به روی هم چو ماه
صفحهٔ ۱ از ۳