خلوتی با عطار
حکایت چاکری که از دست شاه میوهٔ تلخی را با رغبت خورد
عذر آوردن مرغان
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
پادشاهی بود نیکو شیوهایچاکری را داد روزی میوهای
۲
میوهٔ او خوش همیخورد آن غلامگفتیی خوشتر نخورد او زان طعام
۳
از خوشی کان چاکرش میخورد آنپادشا را آرزو میکرد آن
۴
گفت یک نیمه بمن دهای غلامزانک بس خوش میخوری این خوش طعام
صفحهٔ ۱ از ۴