شعر را زندگی کن
خلوتی با عطار

حکایت مگسی که به کندو رفت و دست و پایش در عسل ماند

بیان وادی استغنا

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
آن مگس می‌شد ز بهر توشه‌ایدید کندوی عسل در گوشه‌ای
۲
شد ز شوق آن عسل دل داده‌ایدر خروش آمد که کو آزاده‌ای
۳
کز من مسکین جوی بستاند اودر درون کندوم بنشاند او
۴
شاخ وصلم گر ببرآید چنینمنج نیکوتر بود در انگبین
صفحهٔ ۱ از ۴
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth