خلوتی با عطار
مادری که بر خاک دختر میگریست
بیان وادی حیرت
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
مادری بر خاک دختر میگریستراه بینی سوی آن زن بنگریست
۲
گفت این زن برد از مردان سبقزانک چون ما نیست و میداند به حق
۳
کز کدامین گم شده ماندست دوروز که افتادست زین سان نا صبور
۴
فرخ او چون حال میداند که چیستداند او تا بر که میباید گریست
صفحهٔ ۱ از ۴