خلوتی با ادیب صابر
شمارهٔ ۱۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بر سپهر نیکویی رویش چو مه خرمن زده استآتش عشق آن مه خرمن زده در من زده است
۲
نام من در عشق او گشته است خرمن سوختهتا سر زلفش ز عنبر گرد مه خرمن زده است
۳
کوته است از دامن عقل و صبوری دست منتا مرا سودای آن مه دست در دامن زده است
۴
عشق شورانگیز او زد راه دین و دل مراگرچه او را دوست خواندم زخم چون دشمن زده است
صفحهٔ ۱ از ۲