خلوتی با واعظ قزوینی
شمارهٔ ۴۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
نیست غیر از وصل آبی آتش جوش مرامرهمی جز دوست نبود زخم آغوش مرا
۲
بر سرم سودای جانان، بسکه پا افشرده استباده پرزور نتواند برد هوش مرا
۳
شد ز خامی در سر کار هوس عهد شبابتندی این آتش آخر ریخت سر جوش مرا
۴
در کشاکش از نهاد سخت خویشم سر بسرنیست غیر از خویش باری چون کمان دوش مرا
صفحهٔ ۱ از ۲