خلوتی با افسر کرمانی
شمارهٔ ۳۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
خوش میرود بناز و صدش دیده در قفاستقامت نه، این قیامت و بالا نه، این بلاست
۲
اندر شرار روی چه جانهاش مستمندواندر شکنج موی چه دلهاش مبتلاست
۳
او خود به عشوه راه رود در میان خلقیا آن که ماه را کله و سرو را قباست
۴
ما را خیال او بدر از سر کجا و کیاو را خیال ما بسر اندر کی و کجاست
صفحهٔ ۱ از ۲