خلوتی با ناصر بخارایی
شمارهٔ ۳۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دوش میدیدم دل گم گشتهٔ خود را به خواباکثرش خون بود ، جائی آتش و جائی کباب
۲
من به خود میگفتم این شکل دل ریش من استیا می لعل است جایش کرده از یاقوت ناب؟
۳
یا مگر غنچه است کز باد عبیرآمیز صبحتازه شد جانش ز رو برداشت زنگاری نقاب
۴
عقل دوراندیش من گفتا سپندی سوختهستکز تف آتش به یکبار آمد اندر اضطراب
صفحهٔ ۱ از ۳