شعر را زندگی کن
خلوتی با عراقی

غزل شمارهٔ ۱۰

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
به یک گره که دو چشمت بر ابروان انداختهزار فتنه و آشوب در جهان انداخت
۲
فریب زلف تو با عاشقان چه شعبده ساخت؟که هر که جان و دلی داشت در میان انداخت
۳
دلم، که در سر زلف تو شد، توان گه گهز آفتاب رخت سایه‌ای بر آن انداخت
۴
رخ تو در خور چشم من است، لیک چه سودکه پرده از رخ تو برنمی‌توان انداخت
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth