خلوتی با هاتف اصفهانی
غزل شمارهٔ ۲۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گفتم نگرم روی تو گفتا به قیامتگفتم روم از کوی تو گفتا به سلامت
۲
گفتم چه خوش از کار جهان گفت غم عشقگفتم چه بود حاصل آن گفت ندامت
۳
هر جا که یکی قامت موزون نگرد دلچون سایه به پایش فکند رحل اقامت
۴
در خلد اگر پهلوی طوبیم نشاننددل میکشدم باز به آن جلوهٔ قامت
صفحهٔ ۱ از ۲