خلوتی با حافظ
غزل شمارهٔ ۵۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
لعلِ سیرابِ بهخونتشنه، لب یار من استوز پی دیدنِ او دادنِ جان کار من است
۲
شرم از آن چشمِ سیه بادش و مژگان درازهر که دل بردنِ او دید و در انکارِ من است
۳
ساروان رَخت به دروازه مَبَر، کان سرِ کوشاهراهیست که منزلگهِ دلدارِ من است
۴
بندهٔ طالعِ خویشم که در این قحطِ وفاعشق آن لولیِ سرمست، خریدار من است
صفحهٔ ۱ از ۲