خلوتی با سعدی
حکایت شمارهٔ ۶
باب ششم در ضعف و پیری
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادر زدم؛ دلآزرده به کنجی نشست و گریان همیگفت: مگر خُردی فراموش کردی که درشتی میکنی؟
۲
چه خوش گفت زالی به فرزند خویشچو دیدش پلنگافکن و پیلتن
۳
گر از عهد خردیت یاد آمدیکه بیچاره بودی در آغوش من،
۴
نکردی در اینروز بر من جفاکه تو شیرمردی و من پیرزن
صفحهٔ ۱ از ۱