خلوتی با سعدی
حکایت شمارهٔ ۷
باب ششم در ضعف و پیری
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
توانگری بخیل را پسری رنجور بود. نیکخواهان گفتندش: مصلحت آن است که ختم قرآنی کنی از بهر وی یا بذل قربانی. لختی به اندیشه فرورفت و گفت: مُصْحَفِ مهجور اولیتر است که گلهٔ دور.
۲
صاحبدلی بشنید و گفت: ختمش به علت آن اختیار آمد که قرآن بر سرِ زبان است و زر در میانِ جان.
۳
دریغا گردنِ طاعت نهادنگرش همراه بودی دست دادن
۴
به دیناری چو خر در گِل بمانندور الحمدی بخواهی صد بخوانند
صفحهٔ ۱ از ۱