شعر را زندگی کن
خلوتی با عرفی

غزل شمارهٔ ۸

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
گرفتم آن که شب در خواب کردم پاسبانش راادب کی می گذارد تا ببوسم آستانش را
۲
صبا از کوی لیلی گر وزد بر تربت مجنونکند آتشفشان چون شمع، مغزِ استخوانش را
۳
برآمد جان ز تن ، وان زلف می جوید چنان مرغیکه از دامی شود آزاد و جوید آشیانش را
۴
ز غیرت پیچ و تاب افتاده در رگ های جان منهمانا دست امید کسی دارد عنانش را
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth