خلوتی با نظامی عروضی
بخش ۸ - حکایت نسناس
دیباچه
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
از ابو رضا بن عبد السلام النیسابوری شنیدم در سنهٔ عشر و خمسمأة بنشابور در مسجد جامع که گفت:
۲
به جانب طمغاج همی رفتیم و آن کاروان چندین هزار شتر بود.
۳
روزی گرمگاه همی راندیم بر بالای ریگی زنی دیدیم ایستاده برهنهسر و برهنهتن در غایت نکوئی باقدی چون سرو و روئی چون ماه و موئی دراز
۴
و در ما نظاره همی کرد هر چند با وی سخن گفتیم جواب نداد و چون قصد او کردیم بگریخت و در هزیمت چنان دوید که همانا هیچ اسب او را در نیافتی
صفحهٔ ۱ از ۲