خلوتی با کلیم
غزل شمارهٔ ۱۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
هیچ دلسوزی نداند چارهٔ کار مراشمع بگریزد اگر بیند شب تار مرا
۲
دست هر کس را بهسان سبحه بوسیدم ولیهیچکس نگشود آخر عقدهٔ کار مرا
۳
همچو نقش پا ندارد بام و در ویرانهامروزگار از بس که کوته ساخت دیوار مرا
۴
مانده در قید لباسم زانکه گاهی مِی فروشمیستاند در گرو این کهنه دستار مرا
صفحهٔ ۱ از ۲