خلوتی با ابوالحسن فراهانی
شمارهٔ ۱۷
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شد چنان گرم جهان ز آمدن تابستانکه رسد عاشق از گرمی معشوق به جان
۲
راست چون دانه که برتابه گرم اندازیبرجهد هر دم از روی زمین کوه گران
۳
گر کسی نسبت خورشید به معشوق کندهمه عمر شود عاشق از دور و گردان
۴
تا برون آید کانون هوا گرمی خورشعله را روی سیه گردد مانند دخان
صفحهٔ ۱ از ۱۱